خرید بک لینک
چو عشق چهره لیلی بدان همه ارزید چگونه باشد اسری به عبده لیلا ندیده ای تو دواوین ویسه و رامین نخوانده ای تو حکایات وامق و عذرا تو جامه گرد کنی تا ز آب تر نشود هزار غوطه تو را خوردنی ست در دریا طریق عشق همه مستی آمد و پستی که سیل پست رود کی رود سوی بالا میان حلقه عشاق چون نگین باشی اگر تو حلقه به گوش تکینی ای مولا چنانک حلقه به گوش است چرخ را این خاک چنانک حلقه به گوش است روح را اعضا بیا بگو چه زیان کرد خاک از این پیوند چه لطف ها که نکرده ست عقل با اجزا دهل به زیر گلیم ای پسر نشاید زد علم بزن چو دلیران میانه صحرا به گوش جان بشنو از غریو مشتاقان هزار غلغله در جو گنبد خضرا چو برگشاید بند قبا ز مستی عشق توهای و هوی ملک بین و حیرت حورا چه اضطراب که بالا و زیر عالم راست ز عشق کوست منزه ز زیر و از بالا چو آفتاب برآمد کجا بماند شب رسید جیش عنایت کجا بماند عنا خموش کردم ای جان جان جان تو بگو که ذره ذره ز عشق رخ تو شد گویا 214 درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا نه رنج اره کشیدی نه زخم های جفا نه آفتاب و نه مهتاب نور بخشیدی اگر مقیم بدندی چو صخره صما فرات و دجله و جیحون چه تلخ بودندی اگر مقیم بدندی به جای چون دریا هوا چو حاقن گردد به چاه زهر شود ببین ببین چه زیان کرد از درنگ هوا چو آب بحر سفر کرد بر هوا در ابر خلاص یافت ز تلخی و گشت چون حلوا ز جنبش لهب و شعله چون بماند آتش نهاد روی به خاکستری و مرگ و فنا نگر به یوسف کنعان که از کنار پدر سفر فتادش تا مصر و گشت مستثنا نگر به موسی عمران که از بر مادر به مدین آمد و زان راه گشت او مولا نگر به عیسی مریم که از دوام سفر چو آب چشمه حیوان ست یحیی الموتی نگر به احمد مرسل که مکه را بگذاشت کشید لشکر و بر مکه گشت او والا چو بر براق سفر کرد در شب معراج بیافت مرتبه قاب قوس او ادنی اگر ملول نگردی یکان یکان شمرم مسافران جهان را دو تا دو تا و سه تا چو اندکی بنمودم بدان تو باقی را ز خوی خویش سفر کن به خوی و خلق خدا 215 من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا من از کجا غم باران و ناودان ز کجا چرا به عالم اصلی خویش وانروم دل از کجا و تماشای خاکدان ز کجا چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا هزارساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان تو از کجا و فشارات بدگمان ز کجا تو مرغ چارپری تا بر آسمان پری تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا کسی تو را و تو کس را به بز نمی گیری تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا هزار نعره ز بالای آسمان آمد تو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا چو آدمی به یکی مار شد برون ز بهشت میان کژدم و ماران تو را امان ز کجا دلا دلا به سررشته شو مثل بشنو که آسمان ز کجایست و ریسمان ز کجا شراب خام بیار و به پختگان درده من از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا شرابخانه درآ و در از درون دربند تو از کجا و بد و نیک مردمان ز کجا طمع مدار که عمر تو را کران باشد صفات حقی و حق را حد و کران ز کجا

برچسب: نویسنده: negin تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت: 23:07

صفحه بندی