مثلن صبح که از خواب پا شدم درخت پشت ِ پنجره ی اتاقم برگ هاش ریخته باشد، من هم شالگردن بپیچم دور ِ گلوم و بروم توی حیاط، هی از خرمالوهای پاییزی عکس بیندازم . بعد خرمالو دلتنگم کند، پاییز دلتنگم کند، کنار ِ تو نبودن دلتنگم کند. دمپایی لا انگشتی ه را هم با جوراب پام کنم و هی از این طرف حیاط تا آن طرفش را راه بروم و پاییز برود توی ریه هام و دلتنگ تر شوم . صبح ها به جای اینکه توی صف ِ دستشویی باشم و تند تند لباس بپوشم یه رژ گونه ی ملایم به گونه هام بمالم و بزنم بیرون، توی اتاقم باشم و از در و دیوار و ژانت و دوست داشتنی هام عکس بگیرم و جلوی آینه بنشینم و چشم هایم را سیاه کنم و مامان داد بزند اون ترانه لعنتی رو کمترش کن بچه ! یکهو تلفنم زنگ بخورد . بگویم مامان هیس .. خودشه . تو پشت ِ خط باشی . پشت پنجره ی اتاقم باشی . من جیییییغ بزنم دیوووونه اینجا چیکاااااار می کنیییی ؟؟ تو بگویی بدو لباس بپوش بریم بیرون، شب باید خونه باشم. از ذوقم بالا پایین بپرم، به ماندانا بگویم به نظرت صدای داد ِ مامان و شنیده؟ ماندانا تند تند برایم لاک بزند و تشر بزند که حالا که از راه ِ دور اومده، زودتر برو معطل نشه بچه ی مردم ! زود زود لباس بپوشم و شالگردنم را بپیچم دور گلوم و هی ماهی گلی های توی دلم بالا پایین شوند ...
برچسب:
نویسنده: negin