خرید بک لینک
ز آتش شهوت برآوردم تو را و اندر آتش بازگستردم تو را از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن من هم فروخوردم تو را با منی وز من نمی دانی خبر چشم بستم جادوی کردم تو را تا نیازارد تو را هر چشم بد از برای آن بیازردم تو را رو جوامردی کن و رحمت فشان من به رحمت بس جوامردم تو را 175 از ورای سر دل بین شیوه ها شکل مجنون عاشقان زین شیوه ها عاشقان را دین و کیش دیگرست اصل و فرع و سر آن دین شیوه ها دل سخن چینست از چین ضمیر وحی جویان اندر آن چین شیوه ها جان شده بی عقل و دین از بس که دید زان پری تازه آیین شیوه ها از دغا و مکر گوناگون او شیوه ها گم کرده مسکین شیوه ها پرده دار روح ما را قصه کرد زان صنم بی کبر و بی کین شیوه ها شیوه ها از جسم باشد یا ز جان این عجب بی آن و بی این شیوه ها مرد خودبین غرقه شیوه خودست خود نبیند جان خودبین شیوه ها شمس تبریزی جوانم کرد باز تا ببینم بعد ستین شیوه ها 176 روح زیتونیست عاشق نار را نار می جوید چو عاشق یار را روح زیتونی بیفزا ای چراغ ای معطل کرده دست افزار را جان شهوانی که از شهوت زهد دل ندارد دیدن دلدار را پس به علت دوست دارد دوست را بر امید خلد و خوف نار را چون شکستی جان ناری را ببین در پی او جان پرانوار را گر نبودی جان اخوان پس جهود کی جدا کردی دو نیکوکار را جان شهوت جان اخوان دان از آنک نار بیند نور موسی وار را جان شهوانی ست از بی حکمتی یاوه کرده نطق طوطی وار را گشت بیمار و زبان تو گرفت روی سوی قبله کن بیمار را قبله شمس الدین تبریزی بود نور دیده مر دل و دیدار را 177 ای بگفته در دلم اسرارها وی برای بنده پخته کارها ای خیالت غمگسار سینه ها ای جمالت رونق گلزارها ای عطای دست شادی بخش تو دست این مسکین گرفته بارها ای کف چون بحر گوهرداد تو از کف پایم بکنده خارها ای ببخشیده بسی سرها عوض چون دهند از بهر تو دستارها خود چه باشد هر دو عالم پیش تو دانه افتاده از انبارها آفتاب فضل عالم پرورت کرده بر هر ذره ای ایثارها چاره ای نبود جز از بیچارگی گر چه حیله می کنیم و چاره ها نورهای شمس تبریزی چو تافت ایمنیم از دوزخ و از نارها 178 می شدی غافل ز اسرار قضا زخم خوردی از سلحدار قضا این چه کار افتاد آخر ناگهان این چنین باشد چنین کار قضا هیچ گل دیدی که خندد در جهان کو نشد گرینده از خار قضا

برچسب: نویسنده: negin تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 ساعت: 23:09

صفحه بندی